المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

40

مروج الذهب ( فارسى )

ميداد و نكوئيها كه ميكرد و مايهء جذب قلوب بود ، تا آنجا كه وى را بر خويشان و كسان خود ترجيح ميدادند ، باز ميگرديم . از جمله آنكه عقيل بن ابى طالب به استعانت پيش وى آمد ، معاويه مقدم او را گرامى داشت و از آمدنش خرسند شد كه وى را بر برادر خود ترجيح داده است . و نسبت به او برد بارى و تحمل بسيار كرد و گفت : « اى ابو يزيد ، على را چگونه ديدى ؟ » گفت : « على پيرو خدا و پيمبر است و تو بر خلاف خدا و پيمبرى . » معاويه گفت : « اى ابو يزيد اگر به استعانت نيامده بودى جوابى ميدادم كه متأثر شوى » آنگاه معاويه از بيم آنكه سخنى سخت‌تر بگويد ، خواست سخن او را ببرد و از مجلس برخاست و بگفت تا او را منزل دهند ، و مالى بسيار بنزد او فرستاد ، روز بعد به مجلس نشست و كس بفرستاد تا او بيايد و گفت : « اى ابو يزيد ، برادرت على را چگونه ديدى ؟ » گفت : « او براى خودش بهتر از تو است و تو براى من بهتر از اوئى » . معاويه گفت : « به خدا تو چنانى كه شاعر گفته است : وقتى مفاخر آل مخرق را بر شمارى ، بزرگوارى آنها در بنى عقاب است . » بزرگوارى بنى هاشم نيز به تو مربوط است كه روزها و شبها ترا تغيير نميدهد . عقيل گفت : « در قبال جنگى كه باعث آن شده‌اى صبور باش كه افروزندهء خود را خواهد سوخت . به خدا اى پسر ابو سفيان ، تو چنانى كه شاعر ديگر گفته است : « وقتى قوم هوازن مفاخر خويش را بيارند و بخاندان مجاشع تفاخر ميكنى . آنها كه غرامتهاى خويش را بموالى تحمل كنند و روز ستيز به پسرها ضربت زنند » ولى اى معاويه وقتى بنى اميه مفاخره كنند تو بچه چيز تفاخر ميكنى ؟ » معاويه گفت : « اى ابو يزيد خواهش ميكنم ساكت شو كه من براى اين گفتگو ننشسته‌ام ، بلكه ميخواهم در بارهء ياران على از تو بپرسم كه آنها را خوب ميشناسى . » عقيل گفت : « هر چه ميخواهى بپرس » گفت : « ياران على را براى من وصف كن ، و از خاندان صوحان آغاز كن كه سخنورانند . » گفت : « اما صعصعه ، مردى و الا مقام و زبان آور است ، فرمانده سواران است و قاتل همگنان ، و به حل و عقد امور قادر است . اما